بسمه تعالی
نظر به جدی شدن مورد اخیر ازدواج حقیر ٬ لازم میدانم به جهت خروج از این فضای مجازی و الحاق به دنیای حقیق همراهی با همراهم(عزیز دلم ٬عزیزتر ازجانم) ٬ کلیه ارتباطات غیر ضروری در فضای سایبر را تعلیق نموده و خروج خود را از معاهدات معهود به عرض عزیزان رسانده و خود را از کلیه مسئولیت های بعد از این مبری اعلام کنم ٬ لذا از کلیه کسانی که به هر نحو از ارتباط با حقیر دچار اشکال ٬ خسران و یا هر نوع ضرر و زیانی شده اند میتوانند تا یک ماه آینده موارد شکایت خود را مطرح نموده ٬ همچنین راه کار حل معضل خود را ٬ تا این حقیر در اصلاح وضع موجود و رفع سوءاثر نهایت اهتمام خود را به کار گرفته و ناجی دنیای خود از هر دینی باشم/
مراتب احترام ٬ تشکر و عذر خواهی اینجانب را پذیرا باشید .
باقی بقایتان . . .
++ ظاهرا" و متاسفانه واقعا" این وبلاگ ها و ای دی ها داره صفای ارتباطم با شریک زندگیم و میگیره ٬ من به جد با این مبارزه میکنم و نمیذارم عشق بازی و مرد زندگی شدن من و ازم بگیره...
+++ هر چقدر هم لوس باشه ٬ من میخوامش و انتخابش میکنم
++++ فقط یک ماه تا تموم شدن وبلاگ هام مونده.
+++++ لازم میدونم از همه دوستان و عزیزانی که تو این مدت در حق این کمترین دوستی کردند تشکر و قدر دانی کنم و تنها و تنها آرزوی عاقبت به خیری و سلامت براتون داشته باشم
+ نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 11:22  توسط دیدی
|
از این به بعد برای تو تو ادامه مطلب مینویسم و برای دیگران همین جا !
ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 17:0  توسط دیدی
|
+ نوشته شده در شنبه چهارم مهر 1388ساعت 14:30  توسط دیدی
|
تموم شد ...
ديروز عصر انگار بار و بنديلشون و جمع کردن و رفتن اون بالا بالاها ...
نبودنشون کاملا محسوس بود ...
اي داد ...
خوشحالم ... خوشحال و آروم ...
خوشحال از اينکه دهه آخري رو نشستم به دعا ... خيلي بي نسيب نموندم ... چيزي بهم داد که تا عمر دارم با منه ...
حمل بر تکبر و عجب و هم بگيريم بد نيست !!
تا ديروزش همه آرزوم سلامتي و عاقبت به خيري خودم وخانوادم و همه آدم هاي زمين و زمان بود ... اما ته ته قلبم ، دلم خانواده ميخواست ، يکي مثل همسر شهيد حميد باکري ، يکي مثل زينب ابوطالبي... کشته مرده زندگي هاي اينجوري و همسر اين شکليم ... ميگفتم ته دلم يه زندگي مشترک ،يه همسر ، يه همراه ، يه مونس ، يه همدم ميخواست ... بچه هاي زياد ، عشق بازي و سکوت شب هاي با هم ، حرف هاي عاشقانه ،و هزار تا چيز ديگه که دلم ميخواست ... البته ظاهرش اين بود که خدايا هر چي که صلاحمه بده ، اما باطنش که خدا خودش بهتر از من ميدونست ..... ديروزش رسيدم به اين که ... همون حرف ثمره کمالي مهمون ماه عسل که گفت : آرزوم اين بود که بدو ام ،اما يه جا به اين فکر کردم که اونهايي که دوييدن به چي رسيدن ، بدو ام که چي ؟! ....
شايد تلنگرش و الان ميفهمم ... زن و زندگي براي چي ؟؟ يه عشق اهورايي ، يه زندگي پر عاطفه براي چي ؟!
امروز فقط و فقط وفقط از خدا ميخوام کاري کنه ، جوري کمکم کنه که فقط خود خود خودش ازم راضي باشه .... همين !
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 12:43  توسط دیدی
|
لطفا تمومش کنین . . . !
اصلا تمایلی ندارم این موضوعات بیشتر کش پیدا کنه . . .
لطفا تمومش کنین /
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 12:11  توسط دیدی
|
بهونه نرفتمون به خونه خدا این سرماخوردگیه شد ... دلیلش چی بود ٬ خدا خودش میدونه !
شاید یه فرصت برای حلالیت گرفتن از اونایی که هنوز حلالم نکردم
شاید یه فرصت برای یه نگاه تازه به خودم ٬ ببینم کجام ٬ کجا باید باشم ...
شاید یه مجال راه پیدا کردن به پرده های جدید ٬ شاید اگه میرفتم و نمیدیدم . از سر سفره هیچ بهره ای نمیبردم ٬ الان فرصتیه برای اینکه این سیری کاذب و دفع کنم و با اشتها و ولع سراغ خوان مبارکش برم ...
نمیدونم چی بگم ...
+ دوستان ! حلال کنین ! آناهیتای عزیز ممنون از حس و انرژی خوب و بالایی که داری و منو که لایق نبودم و مشمول الطافت کردی ...
خانوم "..." ! نمیدونم کدومشونی !!!!!
ولی هر کی که باشی ... بهم حق بده تا از کرده خودم پشیمون باشم و اگه راهی میبینی برای جبران اشتباهاتم ٬ ممنون میشم که راهنماییم کنی ... بگو چی کار کنم تا حلالم کنی ... بگو ...
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 12:14  توسط دیدی
|
خدا قسمت همه مشتاقان کنه ...
خونه خدا ...
وقتی رفتم ساختمون حج و زیارت ... دلم آروم آروم بود ...خوشحال از اینکه دعوتم کرده ... قبولم کرده ...
چند وقتیه حتی نمیذاره غلطای اضافه کنم!!
انگار داره جلومو میگیره که موقع رفتن خالص تر برم پیشش ...
اون مهربونی که من میشناسمش ٬ تا نیامرزه و پاک نکنه کسی و به حضور نمی پذیره ...
اونقدر دلم روشنه که با تمام پلیدی ها و خطاهام پاک و خالص میرم پیشش ...
حس بعد از اعتکاف و دارم ...
میدونین ... وقتی قبولت کنن ٬ وقتی دعوتت کنن ٬ وقتی حسابت بیارن ٬ وقتی تو دلت بندازن ٬ وقتی این همه توفیق نصیبت کنن٬ خب ... بایدم خوشحال و آروم باشی ...
خیلی پر رو ام که اینجوری مینویسم ... ولی به جون!! خودش ٬ به مرگ خودم ٬ یه حس خیلی مقدس تمام وجودمو در بر گرفته ...(بابا میگفتن ٬ باورم نمیشد !!)
+ با مامان جون ان شا الله مشرف میشیم
++ تو رو خدا ... التماستون میکنم ... حلالم کنین ... غلط کردم ... ببخشین ... حلالم کنین !

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:35  توسط دیدی
|
سلام
مدتی بود اینجا نبودم !
چراش بماند !!
دوستان قدیم ... دلم تنگ شده .. همین ...
دعا...
خیلی محتاجم! خیلی ... بیشتر از قبل!
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم تیر 1388ساعت 19:2  توسط دیدی
|